دل سنگ مرا با غمزه هايت آب مي کردي
و با گفتار شيرينت اسير لحظه هاي ناب ميکردي
به پستوهاي تاريک دلي رندانه تازيدي
حديثي تازه از رقصيدن مهتاب مي کردي
به فصل بودنت آرام بودم حيف اما
که تو با ساغري از خون مرا بي تاب مي کردي
ولي با سادگي چون ديگران من هم نفهميدم
که با چشمان جادويت مرا هم خواب مي کردي






